عهدنامه های آسمونی

 

 

      

 

تقدیم به مقام مادر

برای مادرت یک کاری بکن فردا نه

چند ثانبه دیگر هم نه
چند ساعت بعد هم نه
همین الان

اگر زنده است… دستش را
اگر به آسمان رفته است …قبرش را
اگر پیشت نیست …یادش را
اگر قهری…چهره اش را
اگر آشتی هستی پایش را…ببوس
مادرم روزت مبارک.

.

 

.

.

قلمم راست بایست!

واژه ها ...گوش به فرمان قلم!

همگی نظم بگیرید مودب باشید!

صاحب شعر عزیزی است به نام

«مادر»

امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟!

آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...

تک و تنها و غریبم! تو کجایی مادر...؟!

آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...

بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...

آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...

جانِ من حرف بزن! امر بفرما مادر..

آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...

کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست  

آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...

مادر ای یاد تو آرامش من...!

امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!

جانِ من زود بیا بغلم کن مادر...!

آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...

گفته بودی: فرزندم! عاشق اشعار تو ام

ای به قربان تو فرزند..

بیا دلتنگم آنقَدَر شعر برای تو بخوانم که نگو...

مادرم...مادر خوبم به خدا دلتنگم!

رو به رویم بِنِشینی کافیست همه دنیا به کنار...

تو که باشی مادر!

دست و دلباز ترین شاعر این منطقه ام

آنقَدَر واژه به پای تو بریزم که نگو...

گرچه از دور ؛ولی،دست تو را میبوسم

نه شعار است ،نه حرف!

آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو مادر

 

 

 

شرحی از ورودی سخت....طرحی از شروعی تلخ

چند سالی است از جراحتی که دانشجویان ترم های بالایی با تمسک جستن از خنجر تیزشان بر تن های ضعیف و نحیفمان نواختند و بر قلب کوچکمان وارد آوردند  می گذرد و اینک با شروع ترم جدید تمام خاطرات تلخ آن روزها زنده شد و مرا به درد دلی مختصر وادارکرد......

 

آری ظلمی که در روزهای اول تحصیل بر موجودی به نام ترمک تحمیل می شود از ظلمی که خانواده تناردیه در حق کوزت و لگری در حق عموتام روا داشتند هزاران بار بدتر و کثیف تر است........

شاید از دید شما این قیاس خنده دار و عجیب باشد اما زمانی می توان این  فاجعه و ظلم  و مقایسه را درک کرد که شاهد ترمکی بود که مانند مرغکی گیج وگرسنه در سلف به دنبال اندکي برنج و پاره ای گوشت خام و کفه ای نان است و چونان آوارگان سوریه و غزه این سو آن سو میدود!!!!

زمانی میشود این ظلم را فهمید که ترمک برای اولین بار قدم در محلی به نام سایت که نه، سایتک می گذارد و برای اندکی پژوهش با هزاران نابسامانی از قبیل، صفحه کلید زوار در رفته ای که نه تنها با زبان تن بلکه با زبان جان خواستار تعویض است ،موشواره ای که با هر کلیک صدایی هم فرکانس صدای شکستن قلنج رستم از آن برمی خیزد و یا اینترنتی که سرعتش ازسرعت حلزون قطع نخاع شده ای که چندی پیش بطور غیر بهداشتی کرمش را نیز می ساختند کمتر است مواجه میشود......البته ناگفته نماند همه ی این حالات زمانی اتفاق می افتد که برنامه ترمک  با برنامه سایتک تداخل نداشته باشد!!!! بین خودمان بماند ، ترم پیش گروهی از داشجویان فعال درصدد این برآمدند که طی یک حرکت انتحاری خود را در وسط  سایتک منفجر کنند تا شاید با خرید سخت افزارهای سایت برای باقی دانشجویان به نوایی برسند که متاسفانه عملیات لو رفته و بانیان امر مجازات شدند!البته خود من به شخصه مخالف بودم زیرا ممکن بود مسئولین بعد از انجام عملیات توسط دانشجوی فداکار در پی کاهش هزینه ها به فکر تعمیر قطعات بیافتند نه تعویض که در این صورت وضع خرابتر میشد!

زمانی میشود این ظلم را فهمید که شاهد مسابقه دو صد متر با مانع(اساتید-دانشجویان-معماری ساختمان دانشگاه-سایر کارکنان)

در راهرو دانشگاه برای  رسیدن به کتاب معرفی شده توسط استاد بود!البته این مورد صرفا در هفته ی دوم ترمکی رخ می دهد زیرا در این هفته دانشجو از ترمکی خوش خیال، به ترمکی زرنگ تبدیل گشته و با اندک محاسبه ای پی میبرد که کتاب مد نظر استاد در کتابخانه بسی نایاب است از این روست که چنین شتابان می تازد که حتی گون هم فرصت پرسش نمی یابد و از طرف دیگر پس از گذر اندک زمانی دانشجو تنها به دنبال جزوه  می گردد که در این صورت دیگر نیازی به دو صد متر نیست و این بار به جای سرعت حرکت پا، سرعت و کیفیت چرخش زبان مهم است!!

 با توجه به شکسته شدن پی در پی رکوردهای جهان و المپیک در دانشگاه ما، مسئولین  این ضعف را جزء سیاست گذاری سازمان برای تربیت کردن قهرمانان ملی دانسته اند!!!!

زمانی میشود این ظلم را فهمید که کلاس، ترمک های پر اشتیاق تشکیل نمی شود و تمام  شور و جدیتی که در ورود به دانشگاه دارد به یکباره فرو میریزد!!!

از همه ی این جفاها که بگذریم می رسیم به میدان مرکزی دانشگاه که غلو نکرده باشم از میدان التحریر نیز پیچیده تر و خونین تر است به طوری که ترمک در تفکر برای رسیدن به سر منزل مقصود نیمی از انرژی اش تلف میشود و اگر موفق شود و کلاسش را بیابد نیم ساعت اول را مشغول بازیابی انرژِی از دست رفته  است. حتی شایعه شده است برخی ترمک ها در مسیرشان علامت(خانم با استفاده از لوازم آرایشی و آقایان با چسباندن آدامس یا هر چیز جویدنی روی دیوار) گذاشته اند تا مسیر کلاسشان را گم نکنند شاید برایتان خنده دار باشد ولی این کار برای حفظ جانشان است زیرا چندی پیش اجساد گروهی از ترمک ها که راه را گم کرده و از شدت گرسنگی و عدم راهنمایی صحیح در گوشه و کنار راهروها آرام و بی صدا جان باخته بودند پیدا شده بود البته مقصر این فجایع انسانی را خدمات دانشگاه دانسته اند که به دلیل مسنولیت پذیری و نظافت، نشانه های دانشجویان  را محو کرده اند!!!!

وقتی همه این  کاستی ها را میبینیم و خسته از یک روز سخت و طاقت فرسا، به حال خود پوزخند می زنیم .......

 ناگهان ندای حق که در سالن و راهرو کلاس  طنین انداز میشود را ميشنويم  و همه ی سختی ها و رنج ها را به نسیمی که در راهروها میوزد میسپاریم و راهی محل اقامه نماز میشویم ، با درونی سر شاراز معنویت و مملو از یاد پرورگار وضو گرفته و با حسی عجیب و غیر قابل توصیف اما آرامش بخش وارد نماز خانه میشویم و در چشم برهم زدنی در اثر استشمام بوی جوراب، تمام این حالات عرفانی پژمرده میشود و بازهم داغی میشود بر قلبمان!!!!

 بعد از گذشت چند سال از ورود به دانشگاه و  خوشحالی از خارج شدن از زیر یوغ ترمکی، با القاب  جدیدی به نام  ترمو ،ترمولك وسالک آشنا شدیم و خوشحالیمان به همین سادگی  پرپرشد...........

 

(با اندک تصرف)

خدا قوت...!