صبح سحر که پر نگشوده است، آفتاب
 می آیی و سمند تو را، عشق در رکاب


 روشن به توست چشمم و در پیشواز تو
 کوچک ترین ستاره ی چشمانم آفتاب


 بشکُف که چتر باز کنی بر سر جهان
 ای باغ نرگس! ای همه چون غنچه در نقاب


 ای چشمه ی زلال که با آرزوی تو
 از صد سراب رد شده ام در هوای آب


 ساقی! خمار می کشدم گر نیاوری
 از آن می هزار و دوصد ساله ام شراب


 با کاهلی به پرده ی پندار مانده اند
 ناباوران وصل تو ، جمعی ز شیخ و شاب


 بیدار اگر به مژده ی وصلت نمی شوند
 با بیم تیغ تیز برانگیزشان ز خواب


 آری وجود حاضر غایب شنیده ام
 ای آنکه غیبت تو پُر است از حضور ناب


 با شوق وصل دست ز عالم فشانده ایم
 جز تو به شوق ما، چه کسی می دهد جواب؟


"حسین منزوی"